فرشته ی ساده دل

14 ساله بود  

تازه وارد دبیرستان شده بود.. از دنیای زیبای خودش وارد دنیایی شده بود که از همه طرف نهیبش می زدند که دنیای بی رحمی است.. فوق العاده زیبا و پاک و معصوم.. با خلوص ذاتی یک دختر.. با ظرافتی فرشته گون.. با لطافتی روحانی.. مثل یک پری زیبا و بی همتا.. مسیر مدرسه اش عوض شده بود.. هر روز برای رفتن به مدرسه از جلوی خیابانی می گذشت که دبیرستان پسرانه ای در آن قرار داشت.. و زیبایی یگانه اش چشمان پسرها را به خود خیره می کرد.. همیشه در برابر نگاه های خیرۀ آنها متعجب می ماند و با خودش می گفت "اینا برای چی به زل می زنن؟" و موقع بازگشت از مدرسه چند پسر به دنبالش می افتادند و انواع و اقسام متلک ها را نصیبش می کردند.. و او نمی دانست در مقابل این رفتارها چه باید بکند.. به یاد حرف مادر بزرگش می افتاد که: "دختر باید سنگین باشه.." و در پی همین نصیحت مادر بزرگ همیشه ساکت و سر به زیر به خانه بر می گشت، اما زیباییش به قدری فریبنده بود که چشم پسرها را بر روی متانت و وقارش می بست..


مدتی از روزهای ابتدایی دبیرستان می گذشت و او دوستانی پیدا کرده بود که هم مسیرش بودند و موقع بازگشت به خانه با آنها همراه می شد.. از اولین متلکی که شروع می شد تا آخرین آنها توسط این دوستان جدیدش جواب داده می شد.. و در طول مسیر آنها را به خنده و سرگرمی وا می داشت.. و آدمهایی که از کنارشان می گذشتند سری تکان می دادند و به حال آنها افسوس می خوردند و او که از رفتار دوستانش خجالت می کشید سرش را به زیر می انداخت.. چند روزی از این ماجرا گذشت و او از دوستانش کمی فاصله گرفت.. یک روز هنگام بازگشت از مدرسه پسری با چشمان عسلی رنگ، پوست سفید و موهای خرمایی رنگ که ظاهرش کاملا" جذاب و زیبا بود نزدیکش آمد و نامه ای از لای کتابش بیرون آورد و به سمتش گرفت و گفت: "می شه خواهش کنم این نامه رو بخونین؟"

دخترک مانده بود باید چه کند.. اولین تجربه اش بود.. نمی دانست باید بگیرد یا نه.. اول می خواست اهمیتی ندهد اما با خودش گفت شاید اینکار او نوعی توهین و بی احترامی تلقی شود.. و در یک لحظه سریعا" تصمیم گرفت و نامه را از او گرفت و به سرعت رفت.. ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود، تپش قلبش کل وجودش را به لرزه در آورده بود.. بدنش خیس عرق شده بود، صدایی را از پشت سر شنید که میگفت: "فردا منتظر جوابش هستم.." با عجله خودش را به خانه رساند.. رفت داخل اتاقش و در را بست.. هنوز حالش سر جا نیامده بود.. به نامه ای که در دستش مچاله شده بود نگاهی انداخت.. و چهرۀ پسرک دوباره در ذهنش مرور شد.. چشمانش، موهایش، لبهایش.. چند ثانیه ای به نامه خیره شد تا بالاخره تصمیم گرفت نامه را باز کند.. و شروع به خواندن نامه کرد.. "به نام خدای عاشقان...

سلام خانوم.. اسم من پوریاست.. مدتیه شما رو می بینم که موقع برگشت از مدرسه، از این خیابون رد می شی.. خیلی وقته که تو نختونم.. من خیلی از شما خوشم میاد.. شما دختر فوق العاده زیبایی هستین.. زیبایی شما به فرشته ها میمونه.. مثل پری دریایی ظریف و لطیفی.. من تا به حال دختری به این زیبایی ندیدم.. وقتی شما رو می بینم، نمی تونم چشم ازت بردارم.. روزها بهت فکر می کنم و شبها مرتب خوابت رو می بینم.. من عاشقتم.. بدون شما نمی تونم زندگی کنم و انگار نفس کشیدن برام سخت ترین کار دنیاست.. دوست دارم اگه اجازه بدی با هم دیگه دوست باشیم.. و اگر هم مخالفت کنی و قلب من رو بشکنی، مطمئن باش من خودم رو می کشم.. چون نمی تونم بدون شما زندگی کنم و بهت فکر نکنم.. خواهش میکنم که درخواست دوستی من رو رد نکن.. من منتظر جوابت هستم عزیزم.. فقط بدون که زندگی من به دستای مهربون توئه.."

دخترک از خواندن نامه بهت زده شده بود.. از کلمۀ خودکشی که در نامه آمده بود به شدت ترسیده بود و این واژه اجازۀ فکر کردن به مسائل دیگر را از او سلب کرده بود.. نامه را چندین بار خواند.. کاملا" پریشان و مضطرب بود.. قدرت فکر کردن را از دست داده بود.. مرتب صحنۀ اولین دیدار و چشمان خوش رنگ پسرک جلوی دیدگانش رژه می رفت.. تا پایان شب کلمات تحریک آمیز پسرک در ذهنش مرور می شد؛ "عزیزم، من عاشقتم، بدون تو نمی تونم زندگی کنم.." نه می توانست به او جواب دهد و نه قدرت نه گفتن به او را داشت.. چون فکر می کرد همۀ آدمها مثل خودش پاک و راستگو هستند.. همان طور که خودش همیشه به صداقت بها میداد، فکر می کرد که اگر به آن پسر جواب ندهد، او حتما" خودش را خواهد کشت.. چند بار می خواست به مادرش بگوید که امروز چه اتفاقی برایش افتاده و نامه را به مادرش نشان دهد.. اما هم می ترسید که مادرش در مورد او فکر بدی بکند و هم خجالت می کشید.. می خواست بخوابد اما فکر و خیال آزارش می داد.. آن قدر گریست تا خوابش برد..

صبح به سمت مدرسه حرکت کرد.. نزدیک آن خیابان که شد، پسرک را دید که به سرعت به سمتش می آمد.. نفسش به شماره افتاد.. قلبش شروع به تپش کرد.. پاهایش می لرزید.. بدنش سست شده بود.. پسرک آمد و جلویش ایستاد.. به چشمان دخترک خیره شد و با چهره ای متبسم و مهربان به او گفت: "سلام خوشگل خانوم.. نامۀ منو خوندی؟.. جوابت به عشق پاکم چیه؟" دخترک دست و پایش را گم کرده بود، اما خودش را سریع جمع و جور کرد و به پسرک نگاهی انداخت و ...

و تا چشمانش به پسرک افتاد، و آن لبخند شیرین را بر روی لبانش دید، به یکباره وجودش فرو ریخت و آن جملات عاشقانه در ذهنش مرور شد.. ناخوداگاه لبخندی روی لبش نقش بست.. و پسر لبخند مغرورانه و موذیانه ای زد و خیالش از بابت به چنگ آوردن زیباترین دختر محله شان راحت شد..

از آن به بعد نامه های عاشقانه و تلفن های مکرر شروع شد.. دلبریهای بیش از حد پسر آرام و قرار دخترک را ربوده بود.. دخترک خیلی آرام و ساکت شده بود.. ساعتها می نشست و به گوشه ای خیره می شد و هزاران رؤیای شیرین را با کسی که پیش خودش او را بزرگ ترین عاشق دنیا می دانست در ذهنش می پروراند.. به سرعت افت تحصیل پیدا کرده بود.. دختری که غیر از درس و مدرسه به چیز دیگری فکر نمی کرد و همیشه بهترین شاگرد کلاس بود، حالا حتی برای امتحاناتش هم درس نمی خواند.. و این مسأله برایش هم از لحاظ خانوادگی و هم از جانب مسئولین مدرسه مشکل ساز شده بود.. و متأسفانه در مورد این موضوع با هیچ کس حرف نمی زد.. در تمام صفحات کتابهایش عکس قلب کشیده بود و کلمه های عشق و دوستت دارم را حک کرده بود.. یکی از دوستان نزدیکش که دختری فوق العاده مهربان با چهره ای دلنشین و صمیمی بود، کتابها و حال و روزش را که می دید، یقین پیدا کرده بود که او مشکلی در زمینۀ احساسی دارد، به همین دلیل سعی کرد به او نزدیک شود و با او حرف بزند تا مگر بتواند به او کمک کند.. اما دختر نمی خواست با کسی حرف بزند و از او به شدت فاصله می گرفت.. دخترک در این عذاب می سوخت و پسرک، هم چنان به دلبریهایش ادامه می داد و چیزی از وجود دختر باقی نگذاشته بود.. پسرک از او می خواست تا با هم قرار بگذارند و برای تفریح به پارک و سینما بروند.. اول خیلی نگران بود و نمی خواست درخواست پسر را قبول کند، اما فقط کمی اخم و بی محلی او کافی بود تا این وجود پاک و بی آلایش و سراسر صداقت را تسلیم خواسته های خودش بکند.. دیدارها هر روز بیشتر و وابستگی دخترک معصوم هر روز زیادتر می شد.. در عرض 4ماه به قدری سرعت تخریب روانی این دختر بینوا را زیاد کرده بود که در امتحانات پایان ترمش در 3 درس مردود شده بود..

روزی پسرک پیشنهادی به او داد.. به بهانۀ اینکه در محیط خارج از خانه مردم به آنها بد نگاه می کنند و به ارتباط آنها شک می کنند، از دخترک خواست تا دیدارهای بعدی در خانه شان صورت گیرد.. و او را ترسانده بود از اینکه امکان دارد آنها را با هم بگیرند و این مسأله برای هر دوی آنها دردسر ساز شود.. دخترک از این پیشنهاد جا خورده بود.. ولی از طرفی چنان غرق در دریای محبت پسر شده بود که او را مقدس ترین آدم روی زمین می دانست و هیچ چیز جز پاکی و صداقت او به ذهنش خطور نمی کرد، و از طرفی ترس از به دام پلیس افتادن به شدت آزارش می داد.. بعد از گذشت چند روز پسرک به او گفت که دوست دارد او را ببیند و دوست دارد که این قرار در خانه شان باشد.. دخترک اول کمی تلاش کرد تا او را قانع کند که نمی تواند بیاید اما پسر قبول نکرد و با پرخاش به او گفت: "تو اصلا" منو دوست نداری، حاضر نیستی به خاطر من این کار به این کوچیکی رو انجام بدی.." و چند روزی با او قطع ارتباط کرد.. دختر که بیش از حد به او وابسته شده بود، نتوانست در قبال این رفتار بچه گانه "قهر کردن" تاب بیاورد.. بعد از مدتی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودش تصمیم گرفت..

دخترک به خاطر صداقت، پاکی، سادگی و خلوص ذاتی اش قبول کرد که به خانۀ او برود.. پسر برای آمدن دختر به خانه شان شرایط را جوری فراهم کرده بود که مادر و پدرش چند ساعتی در خانه نباشند.. دختر به سمت خانۀ آن پسر به راه افتاد.. اما هنوز برای رفتن به آنجا مردد و ناراضی بود، ولی چاره ای جز رفتن نداشت.. شیطان وجود پسر بسیار قوی تر از این فرشتۀ معصوم بود..

در میان راه با اضطراب و دلهره به طور ناخودآگاه نام خدا را صدا می کرد و می گفت: "خدایا بهم کمک کن، من می ترسم.." نزدیک خانۀ آنها بود و پسر با لبخندی شیطانی از پشت پنجره این پری ظریف را تماشا می کرد و هزاران فکر شیطانی را در ذهنش مرور می کرد، که ناگهان یک پژو 206 که دو جوان سرنشین آن بودند و سرعت بالایی داشتند، به سمت دخترک آمدند و به او برخورد کردند و دخترک به روی زمین افتاد..

مردم به دورش جمع شدند.. جمعیتی را بالای سرش دید و به ناگاه به یاد داستانی که مدتی پیش تر همان دوست مهربانش در دفتر خاطراتش نوشته بود افتاد؛

"روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند، و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید؛ من تنها کسی هستم که حرفهایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد.. و سرانجام گنجشک بر روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، اما گنجشک با خدا هیچ نگفت.. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو آنچه سنگینی سینۀ توست.. گنجشک گفت: در این دنیا فقط لانۀ کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسیم.. تو همان را هم از من گرفتی.. این چه طوفان بی موقعی بود؟ لانۀ محقر من کجای دنیا را گرفته بود؟ این چه بی رحمی بود که در حقم روا داشتی؟ و سنگینی بغض راه کلامش را بست.. سکوتی در عرش طنین انداز شد.. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.. خدا گفت: ماری بر راه لانه ات بود.. تو خواب بودی.. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون سازد، آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.. خدا گفت: چه بلاها که به واسطۀ عشقم، محبتم و مهربانی ام از تو دور ساختم و تو نادانسته به دشمنی ام برخواستی.. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.. ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت.. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.."

و کم کم از حال رفت..

چند نفر از مردم به سرعت او را به بیمارستان رساندند.. خونریزی داشت.. سریعا" به اتاق عمل منتقلش کردند و به خانواده اش خبر دادند.. پسرک در این میان برای نجات جان دختر هیچ تلاشی نکرد.. و خودش را پنهان کرده بود.. گویی برایش چندان مهم نبود که چه اتفاقی افتاده.. البته ناراحت بود که تمام برنامه هایش به ریخته بود.. دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و به سمت خانوادۀ دخترک آمد..

حال دخترک خوب بود.. خونریزی برطرف شده بود و فقط پایش شکسته بود.. مجبور بود چند روزی را در خانه استراحت کند.. ولی به شدت بی تاب و دلتنگ پسرک بود..

در این مدت که دست پسرک به او نمی رسید، پسرک چندان بیکار ننشسته بود.. به دنبال طعمۀ دیگری بود تا بتواند در این چند روز خودش را سرگرم کند.. تصمیم گرفته بود با یکی از دوستان طعمۀ قبلی اش طرح دوستی بریزد.. همان دوستش که زیبا و مهربان بود و تمام تلاشش را برای کمک کردن به او کرده بود.. پسرک نزد او آمد و نظیر همان نامه را که به دوستش داده بود، به او داد.. و همان جملات را تکرار کرد.. او سریعا" پسر را شناخت، چون دوستش را قبلا" با او دیده بود..

روز بعد از این ماجرا، برای عیادت دوستش به خانه شان رفت و آن نامه را با خود برد.. سر صحبت را با او باز کرد و گفت که می داند با چه کسی رابطه دارد و به او گفت که او پسر سالمی نیست.. اما دخترک سریعا" جبهه گرفت و مخالفت کرد.. او با دوستش پرخاش کرد و او را به حسادت متهم کرد..

دوستش نامه را نشانش داد و ماجرا را برایش تعریف کرد.. نامه را که با نامۀ خودش مطابقت داد، دید حتی یک کلمه هم با آن تفاوت ندارد.. تمام جملات عینا" تکرار شده بود.. باورش نمی شد که با احساساتش این چنین بازی شده.. به او گفته بود به کس دیگری جز او فکر نمی کند و کس دیگری را نمی خواهد و بدون او نمی تواند زندگی کند اما..

تمام وجودش شکست.. آن لحظات برایش بسیار دردناک بود.. با خودش فکر می کرد که دیگر نمی تواند به زندگی ادامه دهد.. با خودش فکر می کرد که زندگی بدون او دیگر برایش معنایی ندارد.. دوستش برایش ماجراهایی مشابه را تعریف کرد و برایش توضیح داد که اینطور پسرها فقط به دنبال مقاصد خود هستند و برای رسیدن به مقاصدشان حاضرند هر دروغی ببافند و هر کاری انجام دهند، برای آنها فرقی ندارد که با چه احساسی با آنها برخورد کنی، آنها فقط از دخترها یک جسم می خواهند، که اگر نتوانستند به دست بیاورند در جایی دیگر به دنبالش می گردند.. از نظر این پسرها شخصیت، اعتقادات، احساسات و وجود روحانی یک دختر هیچ اهمیتی ندارد، آنها دختر را فقط یک جسم زیبا می بینند..

خوشبختانه دخترک کم کم توانست حقیقت را بپذیرد و شجاعت قبول اشتباهاتش را به دست بیاورد.. کارهای عقب مانده زیادی داشت.. باید به درس هایش می رسید.. به بهترین دوستش که به او بسیار کمک کرده بود می رسید.. روحیۀ از دست رفته اش را به دست می آورد.. و در صدر همۀ اینها از خدایی تشکر می کرد که گنجشک کوچکش را تنها نگذاشته بود.. (پایان)

|+|نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

تو الان باید با من حرف بزنی!

* اتوبوس هنوز پر نشده بود. یعنی خیلی مونده بود که پر بشه. رفتم ردیف یکی مونده به آخر نشستم. بیشتر به خاطر اینکه زیر صندلی های اونجا موتور هست و همیشه گرم هستن. منم که سرمایی. پشت سر من یه دختره نشسته بود که داشت با موبایل حرف میزد. حین نشستن نگاش کردم. قیافه اش خیلی مضطرب بود. وقتی نشستم، اونقدر اتوبوس خلوت بود که هرچقدر دختره سعی میکرد مکالمه اش مبهم باشه یا صداش بلند نباشه، بی فایده بود. دختره انگار تماسی رو گرفته بود که نباید می گرفت. چون چندبار نقل به مضمون تکرار کرد که میدونم تموم شده، میدونم که گفتی دیگه تماس نگیرم، اما تقصیر من چیه که نمیتونم فراموشت کنم.

* من برای اینکه خودم رو بزنم به اون راه گوشیم رو در آوردم و شروع کردم به Bejeweled بازی کردن. اما حواسم به پشت سر بود. ۲ بار طرفی که پشت خط بود، تلفن رو قطع کرد، دختره بار آخر واقعا التماس میکرد که قطع نکنه، میگفت تو الان باید با من حرف بزنی. من الان بهت احتیاج دارم ولی حرفش تموم نشده، قطع شد و انگار دیگه ناامید شد و حرفهاش رو ادامه نداد. اتوبوس کم کم پر شده بود و مسافرا از خریدهایی که کرده بودند حرف میزدن. چند تا دختر دبیرستانی هم با سر و صدای زیاد وارد شدن. اما بین همه اونها من فقط صدای فین فین های دختره رو می شنیدم که خیلیم سعی میکرد بغضش تبدیل به اشک نشه و لو نره.



* من نمیتونستم کاری کنم. یعنی خب اینجور مواقع آدم نباید دخالت کنه. چون اصلا نمیدونم چطوری شروع کنه؟ بگه چی شده؟ یا من مکالمه ات رو شنیدم؟ یا اصلا هرچی بگه بی معنیه و اون چیزی نیست که اون دختره میخواست بشنوه. بدتر از اینکه مطمئنم غیر از اونی که پشت تلفن بود، تو اون لحظه خاص کسی نمیتونست دختره رو دلداری بده. از سر ناچاری بازم خودم رو سرگرم بازی کردم. کنار من یه خانم حدودا ۵۰ ساله نشسته بود که کلی خرید کرده بود. چند بار سوالاتی از من کرد که یادم نیست یعنی گوش نکردم. بار سوم گفت میشه اون پنجره رو کمی باز کنی؟ باز کردم و دوباره رفتم سر رکورد زنی موبایلیم. خانمه حرصش گرفت برگشت گفت: ببین ۲ ثانیه هم نمیذاره سرش از موبایل جدا بشه. تو هم عین دختر منی. اونم ۲۴ ساعته سرش توی گوشیش هست. شماها از گوشی هاتون چی میخواین؟

* نگاش کردم خندیدم. ادامه داد: تو الان باید بشینی با من حرف بزنی. با این خانم روبرویی حرف بزنی. شاید یه چیزی یاد گرفتی. نشستی هی روی دگمه های گوشیت میکوبی که چی بشه؟! خانمه شاید راست میگفت ولی من حوصله حرف زدن نداشتم. گوشی رو گذاشتم تو کیفم و سعی کردم فکر نکنم. دخترای دبیرستانی که سوار اتوبوس شده بودن، فلافل هاشون رو درآوردن که بخورن. سر اینکه کدوم پنیری بود و کدوم کاهو و جعفری داشت، بلند بحث میکردن. بالاخره تقسیمش کردن و با لذت زیاد مشغول خوردن شدن. حواسم بهشون پرت شد. یک دفعه دیدم صدای فین فین دختره قطع شده. برگشتم دیدم نیست. انگار ایستگاه قبلی پیاده شده بود. یک دفعه کلی نگران شدم. اصلا چرا پیاده شد؟ مقصدش همونجا بود یا دیگه روش نمیشد و پیاده شد که دوباره زنگ بزنه. بلایی سر خودش نیاره؟ و........

|+|نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

چرا خانمها اینقدر به روابط آقایون حساسند؟!

صبح سوار یه ماشین شخصی شدم که غیر از من یه مسافر خانم دیگه هم داشت. وسطای راه که به ترافیک رسیدیم، راننده که یه آقای حدودا ۳۰ ساله بود، ضبطش رو خاموش کرد و بعد از یه مکث کوتاه گفت: خانمها میتونم باهاتون صحبت کنم؟! هر دوی ما ساکت بودیم که زودی گفت: البته من متاهلم میخواستم درباره رفتارهای خانمها از شما سوال کنم! بعد بفرمائیدهای اولیه و اعلام تعجب ما، یکباره پرسید: چرا شما خانمها اینقدر روی رفتار آقایون با خانمهای دیگه حساسیت دارین؟! راستش خانمم دیگه کلافه ام کرده. دختر مسافر گفت: وسواس داره یا فکر می کنید حق داره؟ من گفتم: خوب بستگی به نوع رابطه تون با خانمهای دیگه داره. اگه شک برانگیز نباشه، یا رفتار مکملِ “مشکوک به خیانت” دیگه نداشته باشید، برای چی باید کسی روی رفتار شما حساس باشه؟

* راننده گفت: نه بابا. رفتار شک برانگیز کجا بود؟ من با هرخانمی، حتی همکارانم که شوخی میکنم یا حرف میزنم، خانمم بازخواستم میکنه و اخماش میره تو هم! دختر مسافر گفت: خوب اون حتما وسواسیه، یا شایدم رفتاری از شما دیده که بهتون شک کرده و بعدش دیگه بی اعتماد شده. ما خانمها دیر اعتمادمون رو نسبت به آقایون از دست میدیم، مگه اینکه آتو بدن دستمون. من گفتم: خوب شاید رفتار عاطفی تون با همسرتون تغییر کرده. معمولا خانمها به روابط معمولی آقایون کاری ندارن، مگه اینکه احساس کنن رابطه شون با اون خانم عاطفی هست و بدتر اینکه روی رفتار عاطفی آقا با خودش تاثیر منفی گذاشته یا خواهد گذاشت.

* راننده گفت: نه اصلا اینطور نیست، من همسرم رو دوست دارم. حاضر نیستم طلاقش بدم! یه بار فهمید که من به یکی از خانمهای شرکت که از همسرش جدا شده کمکهایی کردم و دیگه از اون به بعد روزگارم سیاهه. همش منو میپاد. گفتم بهش گفته بودین به اون خانم کمک می کنین؟ دختر مسافر گفت: چه کمکی؟! راننده گفت: هیچی اون یه زن تنهاست گاهی اوقات که کار داشت، زنگ میزد من میرفتم دنبالش میرسوندمش، یا وقتی دلش میگرفت، من میبردمش بیرون، اما همش در حد گپ و گفتگو و یه چایخونه رفتن بود، من کلا آدم راحتیم. گفتم: خوب چرا به همسرتون نگفتید همین موضوع رو؟ گفت از اول اگه میگفتم که نمیذاشت به اون خانم کمک کنم! دختره پرسید: اون خانم چرا به آژانس زنگ نمیزنه که برسوندش؟! چرا اینقدر روی شما حساب میکنه؟ راننده گفت: شاید به من اعتماد داره و بعدش شروع کرد به اینکه چطور شد اون خانم کم کم باهاش راحت شده و این حرفها.

* من ته دلم اینطور احساس کردم که این خانمه بهش وابسته شده، نزدیکیهای پیاده شدنم بهش گفتم: من صادقانه نمیتونم چنین چیزی رو بپذیرم. یعنی اگه روزی ازدواج کردم و بعدش بفهمم همسرم پنهانی با یک زن دیگه رابطه داشته به طور حتم، از علت مخفی کردنش ناراحت میشم. وقتی آدم چیزی رو مخفی میکنه، یعنی حقیقتیه که عرفا طرف مقابل نمیتونه هضم کنه. اگه چیزی نبود، باید بهش میگفتی. ضمن اینکه حتما خانمت متوجه تغییری شده که تصمیم گرفته از رفتارهاتون سر در بیاره. اگه این رابطه رو زندگیتون تاثیری نمیداشت و روابط عاطفی تون کما فی السابق بود، خانمتون اصلا بهتون شک نمیکرد. راننده گفت: نه اینطور نیست. بعد از این جر و بحثها روابطمون سرد شد نه قبلش. گفتم: اگه خانمت مثل خودت پنهانی با یک آقای دیگه رابطه داشت و هروقت آقاهه اراده میکرد، خونه رو ترک میکرد که بره بهش کمک کنه، راضی بودین؟ برگشت گفت: مسلما نه! خانمها احساسی ترن. کافیه کسی کمی بهشون محبت یا درددل کنه، سریعا بهش وابسته میشن مثل همین خانم همکارم. ولی ما آقایون اینطور نیستیم! دختر مسافر گفت: این فکر شما اشتباهه. همینکه هروقت اون زنگ میزنه حاضر میشی بری بهش کمک کنی، یعنی خودتم بهش وابسته ای.

* جر و بحث بین دختره و راننده سر همین وابسته شدن یا نشدن آقایون بود، که من پیاده شدم و هنوز دختر مسافر داشت راننده رو متقاعد میکرد که تو هم بهش وابسته شدی و این چیزیه که همسرت رو ترسونده.
راستش از وقتی پیاده شده تا هنوزم ته دلم این موند که به راننده بگم: اصلا چه نیازی دیدی به این زن کمک کنی؟ منظورم اینه که هدفت چی بود؟ جایی که همسرت هست و حتما کمبودت رو احساس کرده، چرا باید اولویت رو بذاری برای کمک به یک زن دیگه؟ نمیدونم چقدر درست فکر میکنم، ولی به عنوان یک زن وقتی خودم رو جای خانمه میذارم، بهش حق میدم به شوهرش شک کنه یا بپادش، هرچند دردی رو ازش دوا نمیکنه، یعنی احتمالا دیگه دل این آدم مال خودش نیست. اگه قصد کمک به اون زن رو داشت، میتونست حتی از همسرش هم کمک بگیره.

|+|نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

خاطره های شیرین ازدوست موش موشک خانوم

سلام بچه ها امروزمیخام سه تاخاطره ی خنده داروباحال ازدوست صمیمیم براتون بنویسم  البته خودش راضیه ها چون ازش اجازه گرفتم که این خاطره هاشو اینجامینویسم ولی بانام مستعارش درضمن من اینجابه جای ضمر سوم شخص یعنی او ازضمیرسوم شخص من استفاده کردم منظورم اینه که اززبان خودش خاطره هاروبراتون مینویسم

خاطره ی اول

حالا این بچه گرد و قمببی چمبولی گومبولی در راستای همون کارهای محیر العقولش یه دسته گل دیگه هم آب داده بود که هر وقت یادش میاد فقط لپ های قرمز میمونه روی صورتش...قضیه از این قراره که من همون موقع هایی که یازده دوازده ساله بودم واقعا واقعا حجب و حیای خاصی داشتم ( به فعلش خوب دقت کنید...داشتم...ماضی ساده است فعلش!) و مثلا روم نمیشد به مامانم بگم شلوار من رو بدوز یا برام فلان چیز رو بگیر و یا بدتر از همه اصلا زبونم نمیچرخید بگم مامان مسواکم کشش خراب شده!!!( شما از این به بعد به جای کلمه مسواک بخونین لباس زیر آستین کوتاه ... همون آندر ور) .خلاصه ماشالله به جونم باشه سایز و مایز و اینا هم در حد 40 ایکس لارج بود فک کنم به نسبت همسن وسال هام و به همون علتی که تمبونمون سالم نمی موند به همون دلیل هم بقیه البسه مشابه استهلاک زیادی داشت و عمرشون کوتاه مدت بود. آقا یعنی اوضاع تا این حد بیریخت شده بود که من این مسواکه!! رو دو دور دور کمرم میپیچیدم و از بغل ها گره میزدم بس که کش هاش شل شده بود آخه اسلام در خطر می افتاد اگه بی خیالش می شدم. الان که فکر میکنم میبینم این مامان ما هم همچی بی خیال ما نبود و همون موقع جینی لباس زیر میخرید و می ذاشت گوشه کمدش ولی انقدر به کله اش نمی رسید که به این بچه ماخوذ به حیا خب بگو مامان جان هر وقت خواستی و لازم داشتی از اینجا میتونی برداری البسه مورد نیازت رو و من گاگول هم هی منتظر میموندم که مامان تعارف کنه و اونم حتما فک میکرد خب حتما نیازی ندارم که چیزی نمیگم دیگه ..خودتون هم خوب میدونید که مسواک!! وسیله کاملا شخصی هست و ادم نمیتونه بره مثلا مسواک باباش یا خواهرش رو برداره بپوشه..هر چند خدا وکیلی یه بار شیطون رفت زیر جلدم و مسواک!! باباهه رو برداشتم و دو روز تو وایتکس خوابوندم و هی سابیدم و هی بو کردم!!( بینی من فوق العاده حساسه و من هنوز هم عادت دارم همه چیز رو اول بو کنم چه خوراکی چه لباس چه پلاستیک ساده و یا هر چیز دیگه حتی یونا رو!!!) وقتی مطمئن شدم همه چیز اوکی هست یه نصفه روز مسواک اقا جانمان !!رو تنم کردم ولی جون خودم قلبم گرفت اون تو و اونقدر این مسواکه طرح و سایزش غیر متناسب بود با فرم هیکل من که درش آوردم و انداختمش توی یه پلاستیک سیاه و گذاشتمش سر کوچه آشغالی ببره!!! نه حتما توقع داشتین بدم اقا جانم بپوشش دوباره!! هی من میگم من حیا داشتم هی شماها باور نکنین حالا!!خلاصه یه روز طبق معمول که آقا جان ساعت 1.30 میرسید خونه و ما تا 2 ناهار میخوردیم همه سر سفره نشسته بودیم و من هم یه دامن بلند که مربوط به زمان مجردی مامانم بود تنم کرده بودم ..یه دامن بلند بود که کمی هم ضخیم بود و من چون عشق بلوری بودن دست و پام رو داشتم و از همون موقع این پاهای بیچاره رو سه تیغه میکردم هر روز و برای اینکه کسی نبینه من چکار میکنم دامن بلند میپوشیدم خلاصه نشستیم سر سفره و یادمه برنج بود با یه خورشت خوشمزه...خیلی هم گرسنه ام بود و داشتم بال بال میزدم برای غذا. ناهار با حضور اقا جان شروع شد و هی من تو بشقاب بغل دستی که یا داداشی بود یا خواهری!!( نه جون من غیر از این دو تا گزینه دیگه ای هم میمونه آخه؟!!!) انگولک میکردم و کر و کر با هم میخندیدیم و به چشم غره های مامان هم محل نمیذاشتیم. خلاصه وسط ناهار بود که اقا جان گفت پووووففف چقدر هوا گرمه..و به من گفت ببخشید دخترم میشه بری اون پنکه رو روشن کنی و بذاریش رو به من تا خنک شم ؟ من هم گفتم چشم و بلند شدم..هنوز دو سه قدم نرفته بودم که یهو واستادم..آقا جان با تعجب نگام کرد و گفت روشنش کم دیگه!! وای خدایا خودت به جوونی و آبروم رحم کن و نذار سه بشه..وای خدایا باور کن دیگه یواشکی نمیرم توی کمد خواهرم رو نگاه کنم..خدایا خودت بهم رحم کن...خدایا اگر این بار به خیر بگذره قول میدم دیگه خوراکی های بچه ها رو عادلانه با هم نصف کنیم!! خدایا....خدایا.... آخه میدونین چی شده بود؟ این گره های مسواک! دور کمرم باز شده بود و هر لحظه امکان سقوط مسواک وسط هال و جلوی چشمای متعجب آقا جان و مامان بود. قدم اول رو خیلی با احتیاط برداشتم و اب دهنم رو قورت دادم و قدم دوم رو برداشتم..خب انگار دارم به پنکه نزدیک تر میشم.. آقا جان گفت چی شده خوبی؟ گفتم آره فقط پام خواب رفته نمی تونم تند راه برم...داداشی از گوشه سفره پقی زد زیر خنده و گفت پاهای این صمیم هم مثل خودش خنگه!! نیم ساعته داره راه میره یهو وسط راه پاش خواب میره!! و آقا جان انگار چیزی کشف کرده باشه باز هم چشماش گردتر شد!! خلاصه قدم سوم رو که برداشتم قشنگ با تک تک سلول هام حس کردم گره ها آخرین توانشون رو از دست دادن و باز شدن و مسواکه تا زانوهام سر خورد و اومد پایین..وایی .وای ..خدایا قول میدم..قول میدم اگه پایین نیفته دیگه به نوه بلوند و با نمک مستاجر آقا جان اینا نگاه عشقولانه ای نکنم..قول میدم دیگه هیچ وقت خوشحال نشم از اینکه قراره یکسال دیگه خونه ما بمونن.! همینطور که این مسواکه! سر میخورد و میمومد پایین غلظت این نذر و نیازهای من بیشتر و بیشتر می شد. خلاصه قدم آخر رو که برداشتم ت این پنکه لامروت رو روشن کنم تا اقا جان خنکشان بشود یه آن دیدم مسواکه تلپی افتاد روی پام...گفتم که دامنم بلند بود و حالا من موندم و مسواکی که دو تا پام توش گیر کرده و نصفش از لای دامن زده بیرون و نگاه های کنجکاو بقیه که این داره چکار میکنه پشتش به ماست ؟!!! خدا کنه هیچ وقت توی همچین موقعیت هایی قرار نگیره کسی بخصوص اینکه بچه و بدتر اینکه ماخوذ به حیا هم باشه !!!خلاصه من یه نصفه دور دور خودم چرخیدم و خم شدم جلو و نیمه نشسته یه پام رو کمی از زمین بلند کردم و سریع مسواکه رو از رو زمین برداشتم و چپوندمش زیر کش دامنم!! ته دلم هم گفتم بالا غیرتا تو یکی دیگه در نرو کش دامن عزیز!!! حالا پشتم هم به ملت کردم و آقا جان که منتظره من جون بکنم و یه دکمه رو فشار بدم با چشم های گرد داشت میدید که دختر جانش دور خودش میچرخه و هی خم میشه هی راست میشه یه چیزی رو میکنه تو دامنش!! و این دکمه پاور پنکه رو نمیزنه آخر!!! خلاصه درد سرتون ندم بلاخره شر شر و عرق ریزون این پنکه موقعیت نشناس رو روشن کردم و برگشتم رو به بقیه و خیلی طبیعی رفتم طرف سفره.هنوز به دو قدمی سفره نرسیده بودم که این داداشی مسخره پایین دامنم رو کشید و گفت بشین دیگه چقدر لفتش میدی!!! آقا کشیدن همان و افتادن مسواک جلوی سفره همان!!یه لحظه یخ کرد مغزم...ای نامرد!! یعنی خدایا یک ذره آبرو برای من نمیشد بذاری!! آقا جان که مونده بود بین زمینو هوا این مسواک گل منگولی از کجا پیدا شد و افتاد رو زمین..مامان لقمه توی دهنش موند و چشماش خیره به فرش ...داداشی یه تکون دیگه داد به دامنم به این امید که شاید چند تا مسواک دیگه هم بریزه رو سرش!! و من دیگه نیمدونم چی شد و چطوری خم شدم مسواک بی ابرو روبرداشتم و بدو بدو رفتم تو اتاق...نشستم رو تخت و هی زدم تو صورتم..وای خدا ..وای خدا آبرو م رفت..الهی بمیرم من ...الهی بمیرم....الهی خفه بشی داداشی..الهی از بیخ و بن بسوزی ای پنکه!!! الهی کشات در برن و تیکه تیکه شی ای مسواک خررررررر!!! داداشی یک دقیقه بعد با نیش باز و چشم های شیطون اومد تو اتاق و گفت صمیم ..این چی بود افتاد ؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم خره!! فک کردی چی بود؟ معلومه دیگه..دستمال گردگیر ی بود لای پنکه گیر کرده بود!!! اونم با دهن باز گفت وای....خاک تو سرت..من فک کردم مسواکت بود!!!! منم طبیعی گفتم دیووونه.. لباس آدم سر سفره چکار میکنه...و اونم باور کرد و رفت.. نفس راحتی کشیدم که دیدم یه دقیقه بعد دوباره برگشت و گفت میگم چیزه صمیم!! اگه دستمال گرد گیری بود چرا کرده بودیش تو دامنت؟!!! ای نمیری تو با این سوالات و کنجکاوی هات..گفتم خب حتما انتظار داشتی دستمال به اون خاکی رو بیارم سر سفره تا همه کثیفی ها و خاکاش بره تو حلقتون ها!!! داداشی کوچیکه سرش رو از لای در آورد تو اتاق و گفت پس چرا دستماله بالاش گرد بود و جای دو تا پا داشت !!!! مونده بودم جواب این وروجک رو چی بدم..گفتم ابله جان!! مامان او نرو عمدا اونطوری دوخته تا راحت بشه پره های پنکه رو باهاش تمیز کرد!!! پره ها رو از لای اون دو تا به قول تو جاپا رد میکنه و خوب میکشه تا همه خاک هاش در بیاد..چقدر شما دو تا خنگین بابا!!دوتاییشون به هم نگاه کردن و داداشی گفت اههه...ببخشید ما فکر دیگه کردیم و رفتن بیرون.. هنوز اونا نرفته بودن که مامان اومد و گفت صمیم! اون چی بود افتاد زمین...سرم رو انداختم و گفتم هیچی...چی میخواستی باشه..دو تا کش بود... و قرمز شدم و ماما ن رفت بیرون..

فردا صبح دیدم کنار کمد لباس هامون مامان یه بسته شش تایی مسواک اعلا !!!گذاشته و روش نوشته...با احتیاط گردگیری کنید!!!!

فقط مردم از خجالت...مردم....

===============================================

خاطره ی دوم

تی شرت و نخ شیرینی

الوعده وفا....این شما و اینم خاطره ای که قول داده بودم.



خب بلاخره من فرصت کردم یکی دیگه از این خاطرات آبروبر بچگی و نوجوونی و دوران بی عقلی!! رو براتون تعریف کنم.اون قضیه شلواره و خشتک و اینا که هنوز یادتونه؟ مرامی که همکلاسیم گذاشت و به کسی نگفت؟ خب یکم حال و هواتون رو آماده کنم و برم سر اصل قضیه

خب یادتونه که گفته بودم من تپل مپل و قلقلی بودم توی همه عمرم!!0 البته الان دارم رژیم مییرم ..نه رژیم داره منو میگیره!!) خلاصه من تا مدت ها یعنی تا 13 سالگی اینا با ااینکه با توجه به وضعیت کپل مپلی بودنم لازم بود سو.ت.ی..ن تنم کنم ولی همش ازش بدم میومد و فرار میکردم..راستش خجالت میکشیدم و فک میکردم الانه که اونو تنم کنن و فرداش شوهرم بدن!!!خلاصه یه بار مهمون داشتیم و من کاملا متوجه نگاه های اقای مهمون شدم وقتی داشتم راه میرفتم!!!و البته نمیدونم چرا تا اون موقع متوجه نشده بودم که خب آقاهه یا هر کس دیگه حق داشته و اوضاع ضایع تر از این چیزا بوده . اون روز خواهرم هم فهمید و چپ چپ نگام کرد و وقتی مهمون ها رفتن منو کشوند تو اتاق و گفت یالا بالله همین الان باید بپوشی...خجالت داره..ندیدی یارو داشت هی نگاه میکرد..خب مثل آدم هم که راه نمیری انگار شتر داره راه می ره!! خلاصه از او ن اصرار و از من انکار و من موفق شدم باز هم از زیرش در برم و ضمنا کلی هم تو فکر رفتم که چکار کنم که مجبور نباشم اون لباس رو بپوشم.جهت تنویر افکار عممی باید بدونین که اون سال های جنگ اصلا مثل الان نبود که اینهمه مدل و رنگ و سایزهای نوجوون و شیک و خوشگل جینگولی باشه.قشنگ یادمه که لباسه آبی فیروزه ای بود و مامانم داده بود خانم همسایه دوخته بود!!! چون کاملا نخی بود و ضمنا اونجور که اونا میگفتن و من سر در نمیاوردم کاسه هاش!!!! رو خیلی خوب برش میزد بنده خدا!!خلاصه هی نشستم هی فک کردم هی راه رفتم هی فک کردم هی خوردم و باز هم فک کردم تا اینکه یه چراغ تو کله ام روشن شد ..اره خودشه...خود خودشه!! بدو بدو رفتم و یه نخ شیرینی پیدا کردم همین ها که دور جعبه شیرینی میبندن.حالا فقط به بقیه اش گوش کنین و به عقل کلی که داشتم بخندین..نه گریه کینن بهتره...

رفتم جلوی اینه و اول یه زیر پوش پوشیدم...بعد تا جایی که جا داشت این زیر پوشه رو با دستام کشیدم پایین و بالا تنه رو صاف صاف کردم..بیچاره ها اون اعضا و جوارح داشتن خفه میشدن بعد این نخ شیرینی رو محکم دور کمرم و روی زیر پوش بستم و گره کور زدم که باز نشه!!! و نهایتا روش یه تیشرت پوشیدم..کاملا یادمه یه تی شرت صورتی بود و من عاشقش بودم. خلاصه هن و هن کنان وقتی پروژه می می غیب کنی!!! تموم شد یه نگاه تو آینه انداختم.به به به!! همه چیز صاف و صوف شده بود و اصلا هم لازم نبود اون لباس بی ادبی رو بپوشم...آقا خوش و خندون اومدم راه برم که دیدم انگار دارم خفه میشم..یخده اون لنگر!!!! رو شلش کردم تا یکم مولکول های هوا به زیر تی شرت نفوذ کنن و اعضا و جوارح!! خفه نشن و سیاه کبود شن و ببرنم از بیخ ببرن برام!!!!خلاصه بابا از سر کار اومد و منم رفتم جلو و با سر بالا و افتخار بهش سلام کردم دیدم بابا چشماش رو چند بار به هم زد و با تعجب دوباره به تی شرت و من نگاه کرد و زل زد توی چشمام و گفت تو خوبی بابا؟ وااااا چرا بابا اینطوری نگاه میکنه؟ محل ندادم و رفتم طرف آشپزخونه تا چیزی بخورم و دیدم داداش کوچیکه تا چشمش به من افتاد زل زد به تی شرته و بعد چشماش رو چند بار باز کرد و بست و بعد گفت تو خوبی صمیم؟ واا چرا همه امروز حالم رو میپرسن؟ خب معلومه که خوبم...یه ذره که گذشت دیدم انگار یه جورایی شده...یه چیزی عادی نبود تو من...رفتم جلوی اینه و دیدم خاک بر سرررررررررم!!! این نخ شیرینی بیچاره طاقت نیاورده و داشته پاره می شده و یه ور اعضا و جوارح!!! تونستن خودشون رو از اون زنجیر ازاد کنن و در بیان و با ملکول های هوا دست بدن و یه طرف دیگه بیچاره ها اون تو موندن و دارن دست و پا میزنن..حالا اینا به جهنم!!! چه منظره ای شده بود...یه ور صاف و صوف و روبراه و طرف دیگه قلمبه و بیرون زده و ضایع!!!! اخخخخخخخ که چقدر خجالت کشیدم...اخ که داشتم میمردم از زور حس بیچارگی ...اصلا میخواستم بکنم بندازمشون جلوی سگ!!! دوباره نخ شیرینی رو باز کردم و این بار دولاش کردم و محکم تر بستم و باز خیره خیره از اتاق اومدم بیرون.. مامان داشت غذا رو می کشید و همه سر سفره نشسته بودن ..تا رسیدم و همین که خم شدم تا بشینم این نخه گفت جرررررررت و کلا تیشرته هم یهو رفت بالا و نخه افتاد پایین و منم همونطور که دولا بوده سیخ موندم و ...فقط تصور کینن چه صحنه اش شد..بابا که زود به سقثف نگاه کرد... داداشی ها پقییییییی زدن زیر خنده...مامان لبش رو گزید و گفت استغفراللهه باز این بچه.... .... صبا خواهرم چشم غره رفت و ببخشیدی گفت و منو کشون کشون برد تو اتاق!! حالا من میگم نههههههههههه نیمخوام اونو بپوشم..او میگه غلططططططط کردی...یالله همین الان... و منو چسبوند به دیوار و گفت یا الان پشتم رو میکنم وتو میپوشی اینو یا میبرم میدم بابا بیاد تنت کنه چون زورش بیشتره!!!( الهی بمیرم برای خودم که باور کردم ) به چیز خوردن افتاده بودم...بهش گفتم همه پول تو جیبی های این ماهم مال تو..نه اصلا هر چقدر بخوای الاغ سواری کن روی پشت من..اصلا همه خامه های وسط شیرینی ها تا یک ماه مال تو...نخیرررررررررر راضی نمی شد که نمی شد..خلاصه مثل عروسی که از حجله در میاد و همه پشت اتاق واستادن با لپ های گلی و کلی خجالت و عرق کف دست!!! با خواهرم از در اتاق اومدیم بیرون...نیش این داداشی ها پدر سوخته باز شد ولی دیدن نه ظاهرن قضیه حل شده..خلاصه به ضرب چسبوندن به دیوار و تهدید ناموسی و اینا ما زیر بار رفتیم.جالبه بعدا انقدر خوشم اومده بود که به زور از م جدا می شد!!!!

چقدر بچگی هامون ساده و زود باور بودیم. چقدر شرم و حیا از بزرگتر و بابا داشتیم. چقدر خواهر برادرا مراعات حال همو میکردن!!!! یادمه یه بار با سهیل که از من 4 سال کوچیکتره (داداش بزرگه مثلا) دعوامون شد .اون 10 ساله و قلدر و تپلی و منم کله پر باد و آبچی بزرگش مثلا!! ( البته من خواهر دومی هستم) اقا دعوا بالا گرفت و دست به یقه شدیم و من بکش و اون بکش و من بزن و اون بزن و نمیدونم چطور شد که من موهاش رو گرفتم و با تمام توانم کشیدم که داشت از درد میمرد ولی اخ نیمگفت و اون نامرد هم این یقه لباس منو گرفت و آنچنان کشید که تپ تپ تپ تپ همه دکمه هاش از بالا تا پایین کنده شد و افتاد زمین و سهیل با چشمای گرد نگاه کرد به من و زود پشتش رو کرد و گفت وای بدو برو لباست رو عوض کن بیا...جالبه که رفتم و لباسم رو عوض کردم و اورکت آمریکایی بابا رو تنم کردم و برگشتم و دعوا رو با هم ادامه دادیم....آخرش تو مشت من موهای اون جا مونده بود و روی شونه و دست من رد پنگول ها و مشت های اون.... روزهای بچگی من اونقدر با سادگی و معصومیت بچگانه گذشت که دوست دارم برگردم توی همون دنیایی که غصه ام دزدیده شدن!!! یه دونه آلبالو از درختم بود( توسط نیروهای خودی) و خوشحالی ام چیدن ریحون تازه از باغچه خونه و دنبال گربه ها کردن توی حیاط و پخخخخخخ کردنشون روی دیوار !!!!

================================================

خاطره ی سوم

اقا من نمیدونم چطور بگم ولی تا جایی که یادمه این خشتک ما توی اکثر سال های تحصیلمون جرررخورده بود!! البته من میدونم علتش چی بود ..خب من قبلا بهتون گفته بودم که هیچ وقت لاغری خودم رو به یاد نمی آرم یعنی از بچگی تپل مپلی بودم و رفته رفته کپل مپلی شدم و بعد هم خرس و آخرش هم گامبو و الان هم گوریل انگوری!!! خلاصه که خواهر یا برادری که شما باشین این پاها و اطراف و اکناف چاق ما یه فشار دائمی روی خشتک وارد میکرد و تا یه ذره خم میشدیم یا خشتکه جر میخورد یا کلا شلوار از وسط دو تیکه میشد !!!خب من هم که روم نمی شد به این مادر طفلکی هر روز یه خشتک پاره پوره نشون بدم و بگن مدادم افتاد روی زمین باز مامان !!و اینطوری شد!! خلاصه که از همون عنفوان کودکی ما با نخ و سوزن اشنا شدیم منتها چون بلد نبودیم این دو لبه خشتک رو بر عکس روی هم میذاشتم و میدوختم..یعنی به جای اینکه عمودی بدوزم افقی میدوختم و فاق شلوار بیچاره می شد یه بند انگشت و تا دو قدم راه نرفتی دوباره جررررررررررتی و روز از نو و روزی از نو....و واقعا هم معضلی شده بود برام..فک کن شلوار لی با سه سانت قطر پارچه هم دووم نمی آورد توی پای ما!!! خلاصه من خیلی مواظب بودم یه وقت این دکمه های مانتو کنار نره و با پاهای همیشه چسبیده به هم خیلی خانمانه آسه میرفتم و آسه می اومدم..بدترین روزهای عمرم هم زنگ های ورزش بود که بچه ها باید پشتشون رو به هم میکردن و شلواراشون رو در می آوردن ( البته مانتو تنشون بود ) و من خیس عرق می شدم و اونقدر کشش می دادم تا همه برن بیرون بعد دو تیکه پارچه به اسم خشتک رو میکشیدم پایین و شلوار ورزشی پام میکردم.. بارها به این فکر افتادم که کاش می شد به مامانم بگم دو تا پاچه آماده رو کش بکشه و بدون خشتک بده من بپوشم و حسنی هم که داشت این بود که هم هوایی میخورد به پر و پاچم!! و هم چیزی نبود که هی جر بخوره و من هر روز مدرسه ام بابت خیاطی اجباری دیر بشه...خلاصه یه روز ما ورزش داشتیم و معلمه نامرد که خدا ازش نگذره به حق همین روز عزیز!!!( شوخی!) گفت بچه ها امروز هوا سرده و نمیخواد بریم بیرون پس نیازی نیست شلوارهاتون رو عوض کنین بعد یه تشک آورد وسط کلاس پهن کرد و گفت همین جا ازتون امتحان دراز و نشست میگیرم...

یا پیغمبرررررر!!!!!حالا خود دراز و نشست کم مشکلی بود که تازه با این شلوار هم باس بریم..اسامی رو هم از روی لیست الفبایی دفتررش شروع کرد به خوندن...اسم من هم همیشه تقریبا اون اولا بود...هر چقدر سوره حمد و قل هوالله و ناس و کوثر و اینا بلد بودم خوندم تا این معلمه یه چیزی بشه و منصرف شه..میدونی باید بچه باشی اونم 20 سال پیش و بعد حس منو تجسم کنی..خلاصه که اسم منو خوند و گفت به نفر بیاد و پاهای منو بگیره تا من دراز و نشست برم..به معلمون گفتم اجازه خانم! نمیشه تشک رو از این وری بذارین؟ یعنی پشت به بچه ها دراز بکشم..اونم خیره خیره نگام کرد و گفت نخیر..بدو بخواب که وقت نداریم.. با پاهای لرزون لرزون رفتم دراز کشیدم روی تشک ولی پاهام رو صاف کذاشتم و عمودی نذاشتمشون..اون شاگردهه گفت فلانی باید پاهانو عمود بذاری ..زود باش الان خانوم عصبانی میشه... الهی برای خودم بمیرم .... یه نگا به دور و ورم کردم و دیدم بچه ها مشغول حرف زدن با هم هستن و کسی لای خشتک مارو نمپایه!! بسم الله گویان چشمامو بستم و دو تا دراز نشست زورکی رفتم و در حالیکه از خجالت سرخ شده بودم الکی گفتم خانوم نمیدونیم چرا نیمتونیم..اون زنیکه از خدا بی خبر هم گفت یه ذره اون خیکت رو لاغر کن تا بتونی!!! بچه ها ترکیدن از خنده و من توی دلم خدا رو شکر میکردم که کسی ندیده اون صحنه رو و حاضر بودم بچه ها به این حرفا بیست بار بخندن ولی خشتک ما رو نبینن..خلاصه زنگ خورد و من یه نفس راحت کشیدم و خواستم از کلاس برم بیرون.. یه دفعه همون دختره که پاهای منو میگرفت برای کمک کردن به دراز و نشست اومدئ جلو و گفت فلانی یه دقیقه واسا کارت دارم... و بعد حرفی بهم زد که تا مدت ها کابوس شب های من بود و نمیدونستم چطوری میتونم از ذهنم پاکش کنم..البته الان میخندم به اون حرفا ولی برای او ن سن یه فاجعه بود..با من و من و خجالت گفت میخواستم بهت بگم شلوارت خشتکش پاره شده بود و من خیلی سعی کردم جلوت واستم تا کسی نبینه ولی خب میدونی یه چیز دیگه هم بود...من اصلا نمی خواستم ببینم ها یعنی چشمم خودش افتاد به اون و دید...وقتی رفتی خونه اون شورتت رو هم بدوز!!!!!!!!!!!!! یا خدا!!!! الهی کوفت بگیری بچه با این ارشاد کردنت..الهی لال میشدی و نمیگفتی اون حرفا رو..منم خیلی فوری خودم رو زدم به او نراه و گفتم آره داشتم می اومدم مدرسه افتادم زمینو دو تاش با هم پاره شد!!!!!!!!!..مرسی ...راستی به کسی نگی ها...

اون همکلاسی با معرفت به هیچ کس نگفت..البته اگر هم گفته بود کسی به روم نمی آوردو من اونروز رفتم خونه و به مامان گفتم تا برام شلوار نو نخری نیمرم مدرسه و وقتی مامان شلوار منو دید گفت خدا مرگم!! چرا این اینطوری شده بچه!!! یعنی اونقدر من دوخته بودم که دیگه سوزن توی پارچه نمیرفت و تار و پود خشتکم هم کلا به باد رفته بود... مامان رفت و یه شلوار خشتک در حد کردی!!! برام خرید و من دو روز بعد رفتم مدرسه...اونقدر خوشحال بودم که سر زنگ ورزش به معلمه گفتم خانوم! نمیشه دوباره از ما دراز نشست بگیرین شاید تونستیم. و اون هم گفت نخیر..وقت اضافی نداریم...

الان که سالهای زیادی ااز او نروزها میگذره به سادگی و خنگی خودم خنده ام میگیره...خب عزیزم میدادی مامانت بدوزه برات یا خواهر بزگترت..دیگه لازم نبود اونطوری خشتک دو سانتی درست کنی برای خودت... و بعد از اون روز بود که مامان با تعجب می دید دخترک کوچولوش هر روز شورت های گل منگولی خوشگل میپوشه که اگر زد و خشتک اون شلوار شبه کردی!! هم پاره شد حداقل منظره زیری دل گشا باشه و البته بدون درز!!!



حالا یه چیز دیگه هم بگم و برم ناهار درست کنم...میدونین میخوام بگم من با این حرفام و خاطراتم مسلما یه قیافه ای از خودم توی ذهن شماها درست کردم دیدنی!!! اگه کسی منو از نزدیک ببینه بخصوص وقتایی که خیلی باشخصیت و خانم هستم!! محاله بتونه تصویر نویسنده این حرفا رو روی اون خانم محترمه بندازه و تطبیقشون بده...حالا خیلی هم خوشگل و قیافه دار و اینا نیستم ها..ولی خب در کل اونقدر بعضی وقت ها رسمی هستم که کسی جرات نمیکنه شوخی زیادی چیزی بکنه ..تازه همین الانشم هستن کسانی که منو بیرون میشناسن و خیلی هم باهاشون رسمی هستم و اینجا رو هم میخونن ..فقط خنده دارش اینه که مثلا من خیلی جدی دارم یه صحبتی میکنم بعد توی ذهن اینا یه خانومه میاد که شلوارش از وسط خرررررررچی دو تیکه شده و داره دراز نشست میره!!!!!

|+|نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

به پرشین بلاگ خوش آمدید
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

|+|نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

آخرین نوشته ها
فرشته ی ساده دل
تو الان باید با من حرف بزنی!
چرا خانمها اینقدر به روابط آقایون حساسند؟!
خاطره های شیرین ازدوست موش موشک خانوم
به پرشین بلاگ خوش آمدید